محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

998

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرد . » ابن اسحاق گويد : وقتى يهودان به حكم پيمبر خدا تسليم شدند عبد الله بن ابى پيش وى آمد و گفت : « اى محمد با وابستگان من نيكى كن . » و اين سخن از آن جهت گفت كه يهودان بنى قينقاع هم پيمان خزرجيان بودند . پيمبر پاسخ نداد ، و باز عبد الله گفت : « اى محمد با وابستگان من نيكى كن . » و پيمبر روى از او بگردانيد . گويد : و عبد الله دست در گريبان پيمبر كرد كه فرمود : « مرا رها كن » و خشمگين شد چنان كه چهرهء وى تيره شد ، و بازگفت : « مرا رها كن » عبد الله گفت : « به خدا رهايت نكنم ، تا با وابستگان من نيكى كنى ، مىخواهى چهارصد بىزره و سيصد زره پوش را كه مرا در مقابل سياه و سرخ حفظ كرده‌اند در يك روز بكشى كه من از حوادث در امان نيستم و از آينده بيم دارم . » قتاده گويد : پيمبر فرمود : « آنها را رها كنيد كه خدا لعنتشان كند و او را نيز با آنها لعنت كند . » پس يهودان را رها كردند و بفرمود تا از ديار خويش بروند و خدا اموالشان را غنيمت مسلمانان كرد ، زمين نداشتند كه كارشان زرگرى بود و پيمبر سلاح بسيار با لوازم زرگرى از آنها گرفت ، و عبادة بن صامت آنها را با زن و فرزند از مدينه ببرد تا به ذباب رسانيد و مىگفت : « هر چه دور تر بهتر . » در جنگ بنى قينقاع پيغمبر ابو لبابة بن عبد المنذر را در مدينه جانشين خويش كرده بود . ابو جعفر گويد : « نخستين بار بود كه پيمبر اسلام خمس گرفت ، و خمس غنايم را برگرفت و چهار خمس ديگر را به ياران خود داد . » گويد : « پرچم پيمبر در جنگ بنى قينقاع سپيد بود و حمزة بن عبد المطلب آن را مىبرد . »